باران نفس مامان و باباشباران نفس مامان و باباش، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

نخودی من و باباش

باران به روایت تصویر در پایان شش ماهگی

                         پاهات رو هوا خواب رفتی  اولین باری که انگشت پاتو کشف کردی و تو دهنت مک زدی (5ماه و یک هفته) چه ملچ و ملوچی راه انداخته بودی ما شوشتر بودیم مامان جون ضعف کرده بود واست همون موقع ازت عکس گرفت و واسه بابا فرستادم    اینجا شدیداً سرما خورده بودی و بی تاب می کردی سوزی رو بغل کردی و رو پاهای مامان جون خواب رفتی  اولین باری که به این شکل خوابیدی بعد از اون همیشه این شکلی می خوابی    وقتی غر غر می کنی فدای اون ابروهات &n...
22 آذر 1392

شش ماهگی دخملم

دختر عزیزم بارانم ششمین ماهگردت مبارک شش ماه پیش در چنین ساعتی خدا موهبت الهی خود رو نصیب ما کرد و فرشته ای از آسمان ملکوتی خود به ما امانت داد که ما نامت را باران نهادیم تا گل وجودت زندگی ما را عطر آگین کند گل وجودم تو قلب منی که شش ماه است در بیرون از بدن من می تپی نازنینم نی سالگیت مبارک و در چنین لحظه ای 1:15 متولد شدی ...
22 آذر 1392

چند روز مانده به پایان شش ماهگی

سلام دخترم  سلام بارانم الان که دارم برایت می نویسم ساعت نزدیک 12 نیمه شب دوشنبه 18آذر است و تو روی پاهای من آسوده آرمیده ای و من با تکان آهسته پاهایم تو این آرامش را برایت دو چندان می کنم نازنینم که این روزها بقدری شیرین و شیطون شدی که با هر لبخندت خستگی رو از تم مامان و بابا میبری و خنده و شادی رو به ما هدیه میدی مامان چند روزه بهت پوره میدم اول پوره هویج رو امتحان کردم که زیاد استقبال نکردی دو روز دادم و امروز هم پوره کدو حلوایی دادم که با کلی ذوق و لذت خوردی وقتی قاشق رو می آوردم به سمتت خودت دهنت باز میکردی و با لذت میخوردی فدای اون لبای غنچه شده ات برم بدون مامان و بابا عاشقت هستن چون تو ثمره عشق مایی ...
18 آذر 1392

شیرین کاری های دخملم

دخترم باران سلام امروز جمعه 15 آذر 92 هست و شما امشب به تنهایی تونستی غلت بزنی و از رو شکم به روی کمر بشی فدات بشم که چقدر منو بابایی ذوقتو کردیم آلان شما 5 ماه و 23 روز داری وخیلی هم شیطون بلا شدی یه لحظه آروم و قرار نداری مگر وقتی میخوابی همش دستو پا میزنی و تند تند پاهاتو بالا میبری و میکوبی زمین جدیدا دستاتو تو هم گره میدی و هی از سمت شکمت میبری سمت دهنت   و میخوای دس دسی کنی از شیرین کاری های دیگت موقع غذا خوردن. که اولا همش دستت تو قاشق و دوما سیر که میشی غذا رو پوف پوف میکنی از دهنتو قاشق می‌ریزیم بیرون مامان فدات بشه هنوز نمی تونی سینه خیز بری ولی گاهی کمی به سمت عقب میری و یا به کمک ما کمی به سمت جلو ولی زو...
15 آذر 1392

اولین غذا خوردن

سلام دخمل نازم امروز دوشنبه 27 آبان  الان چند روزی هست که ما مهمان مامان جون باباجون هستیم  از روز جمعه شما مریض شدی،  همش سرفه میکردی وتب هم داشتی مامان و بابا خیلی نگرانت شدن چشمات کوچولو شده بود،  بعد فاطمه خاله که خانم دکتره اومد و تب شما رو گرفت و برات نسخه نوشت و بابایی هم سریع رفت و داروهاتوگرفت  قربونت بشم که مجبوری انتی بیوتیک بخوری بخاطر دارو همش خواب آلود بودی بابا حمید و دایی محمد شنبه برگشتن تهران کم کم حالت بهتر شده ولی گاهی سرفه میکنی از دیروز هم مامان جون برات لعاب برنج درست کرده که دیروز 1 قاشق مرباخوری اامروز 2 قاشق خوردی امروز برا اولین بار سوار روروک الینا شدی ولی پاهات به زمین ن...
27 آبان 1392

مراسم شیرخوارگان حسینی

سلام عزیزکم امروز سه‌شنبه 21آبان و تا 2 ساعت دیگه بهمراه بابایی و دایی محمد به سمت شوشتر حرکت می کنیم تا مراسم تاسوعا و عاشورا اونجا باشیم البته منو شما بعدش چند روزی میمونیم دختر نازنینم همه زندگیم جمعه هفته پیش بهمراه مامانی و عمه ریحانه و دایی محمد شما رو بردیم مراسم شیرخوارگان حسینی مصلی تهران چون دفعه اول بود که شما جای شلوغ میرفتی و سرو صدا زیاد بود خیلی ترسیدی و گریه کردی که مامان شما رو آورد بیرون و رفتیم تو ماشین شما خوابیدی و شیر خوردی و دوباره برگشتیم بابایی رفته بود مشهد و هی تل میزد که شما کجایین من چرا تو تلویزیون نمی بینمتون              ...
21 آبان 1392

هفته دوم آبان و سفر شمال

سلام دختر قشنگم امروز چهارشنبه 15 آبان و 2 محرم هست و شما 4ماه و 23 روز سن داری امروز با حمید به همراه خاله شکوه اینا با قطار میره مشهد تا هم زیارت کنه هم به مادرجون سر بزنه و جمعه هم بر میگرده با اینکه سفرش کوتاه دلمون واسش تنگ میشه دومین خبر اینکه مامانی براتون لباس علی اصغر دوخته که امسال محرم تن کنی ، قراربود تو مراسم شیر خواران شرکت کنی ولی چون بابا حمید نیست برامون سخته تنهایی بریم ان شالا سال دیگه با دختر عمو حامد میبریم سومین خبر اینکه فردا الیسا دختر عمو حامد به دنیا میاد حالا برگردیم چند روز عقب تر پنجشنبه هفته پیش سه تایی (من ، بابا و شما) یه سفر کوتاه رفتیم تا چالوس که خیلی خوش گذشت دخترم برا اولیب بار رفتی کنار دری...
15 آبان 1392

عید قربان تا عید غدیر 92

نازنین دختر مامان سلام عزیزم برات بگم که تو این دو هفته چی شد روز عید قربان خونه مامانی دعوت داشتیم عمو حامدو ، عمه فائزه و عمه ریحانه هم بودند(8/24) همون روز بعد از ناهار منو باباحمید و شما اولین سفر سه تایی مونو به سمت بروجرد شروع کردیم همش نگران عکس العمل شما بخاطر مسیر و مدت طولانی تو ماشین بودن بودم که ماشالا تمام مسیر رو آروم بودی و کلا خواب بودی و فقط موقع شیر بیدار میشدی 3 روز اونجا بودیم که کلی به مامان بابا و شما خوش گذشت متاسفانه عکس نگرفتیم سه شنبه (8/30) هم بالاخره شاخ غول و شکستیم و شما واکسن 4ماهگیت رو زدی پنجشنبه دوم آبان عید غدیر بود که رفتیم خونه مامانی عیددیدنی و شما از مامانی عیدیتونو گرفتین (50ت) ...
7 آبان 1392